تبلیغات
تازه های روز

تازه های روز

  •  

آنلاین و جامع ترین وب سایت 2010 ایرانی

گفتگو با فرزاد حسنی درمورد کتابش: من آقام یا الاغ؟

 



 

می‌خواهم در آینده به فرزندم بگویم که من یک نویسنده ام 
بازار کتاب ایران همیشه بازار عجیبی بوده و اتفاقا وقت‌هایی رونق داشته که برای همه مخاطبانش چیزی برای عرضه داشته است.


این روزها در بازار کتاب‌های ادبیات داستانی از کتابی استقبال می‌شود که به نظر می‌رسد با قواعد خاص حوزه تخصصی خود تناسبی ندارد و به گونه ای با تمام قواعد و ساختارهای رایج عرصه داستان نویسی در تعارض یا تقابل  است.

کتاب “من آقام یا الاغ ؟!!” که این روزها در آستانه نمایشگاه تهران، در کمتر از سه ماه به چاپ سوم رسیده است و چاپ چهارم آن در نمایشگاه کتاب عرضه می‌شود، شامل سیزده داستان کوتاه است. 


فرزاد حسنی این داستان‌ها را برآمده از فضای وبلاگ می‌داند و به همین دلیل به این داستان‌ها را با عنوان “داستانلاگ” می‌نامد و گمان می‌کند توانسته با مخاطبانی که از خواندن مطالب و یادداشت و یا روزنوشت‌های وبلاگی لذت می‌برند ارتباط خوبی برقرار کند و حالا نوشته‌های خود را در فضا و رسانه ای جدید یعنی کتاب در اختیار مخاطبان قرار داده است. با او درباره این کتاب و نیز وبلاگ نویسی به گفت وگو می‌نشینیم.


خوشحالید که توانسته اید به این خوبی با مخاطب ارتباط برقرار کند؟


خوب نمی‌توانم خوشحالیم را از این موضوع کتمان کنم اما باید بگویم این موضوع برای خودم تا حدودی قابل پیش بینی بود. بخشی از این مجموعه پیش از این در فضای وبلاگ منتشر شده بود و در زمان خودش با مخاطب‌های زیادی ارتباط برقرار کرده بود بنابراین تنها کاری که من کردم بازنویسی مجدد آنها و دادن هویت تازه ای به آنها برای برقرار کردن ارتباط با مخاطبان قدیمی ‌و مخاطبان جدید بود. به عبارت دیگر من این نوشته‌ها را از فضای مجازی و سایبر بیرون کشیدم و با کمک ناشر با کاغذ مانوسش کردم تا شانس این را داشته باشد که در اختیار کسانی که از خواندن کاغذی و بوی کاغذ و جوهر بیشتر از خواندن پشت مانیتور لذت می‌برند، نیز قرار گیرد.   


این یک تجربه جدید است یا پیش از این نیز اتفاق افتاده؟


نه اصلا تجربه جدیدی نیست. قبل از من هم خیلی‌ها این کار را کرده اند. مشخصا می‌توانم از “تاکسی نوشت” نام ببرم که پست‌های وبلاگی یک راننده تاکسی ایرانی مهاجر در آلمان بود و توانست با استقبال زیادی در بین قشر کتابخوان کاغذی مواجه شود. اما تفاوت کار من با این جور کتاب‌ها این بود که بخشی تخصصی از پست‌هایم را در حوزه داستان جمع و جور کردم و به ناشر سپردم. در واقع خواستم پست‌ها تولد در فضایی جدید و رسانه ای جدید را تجربه کنند.


یعنی همه این‌ها قبلا در فضای وبلاگی منتشر شده بود؟


همه آنها نه. بخشی از آنها پیش از این منتشر شده بود اما در کتاب از نظر ساختار و پایان به کل بازنویسی شد و بخش‌های دیگر نیز اگرچه درفضای مجازی منتشر نشده بود اما در همان حال و فضا و با نیت انتشار در چنین فضایی نوشته شده بود و در نوبت انتشار قرار داشت که تصمیم به انتشار آنها در قالب کتاب گرفتم.


چه طور شد که به فکر نوشتن کتاب افتادید؟


راستش شاید یک جور پیش بینی بود برای پاسخ به فرزند نداشته ام زمانی که از من بپرسد چه کاره هستم تا با خیال راحت به او بگویم نویسنده!
 البته شوخی کردم. همانطور که گفتم ایده ام این بود که با مخاطبان خارج از فضای مجازی و علاقمندان کتاب و مشخصا دوستداران کتاب‌های کاغذی ارتباط برقرار کنم. این ایده من بود که وقتی با ناشرم نیز صحبت کردم از آن استقبال کرد.


یک سوال تخصصی و البته انتقادی می‌خواهم از شما بپرسم. چرا شما در این کتاب اصول و قواعد داستان نویسی کلاسیک مثل لحن و فرم و یا تکنیک‌های مرسوم داستان نویسی را رعایت نکردید؟


ببینید من تقریبا اغلب  کتاب‌های حوزه داستان کوتاه و رمان منتشر شده توسط نویسنده‌های ایرانی را در دو سه سال اخیر خوانده ام. با خیلی از دوستان نویسنده کارهای پرفروش و کارگاه‌های داستان نویسی و چگونگی تولید رمان یا مجموعه داستان هم تقریبا آشنایی دارم. من می‌توانستم با حضور در یکی از این کارگاه‌ها یا طراحی ساختار داستان از ابتدا و به نوعی مهندسی معکوس به چیزهای که شما می‌گوید برسم و به اصطلاح داستانی تکنیکی با رعایت فرم و لحن بنویسم و منکر نمی‌شوم که شاید روزی این کار را نیز انجام دهم. اما مشخصا این مجموعه درواقع پست‌های وبلاگی است. پست‌های وبلاگی در لحظه به ذهن آدم خطور می‌کند و معمولا هم با سرعت از ذهن می‌پرند و به همین خاطر من تلاش می‌کنم با افزودن سرعت تایپ به نوعی ذهنیات آنی را در قاب یک پست تسخیر کنم.


از این جهت پست وبلاگی اغلب ایراد تایپی دارد. ایراد ویرایشی دارد و چون در لحظه خلق شده ممکن است هزار و یک ایراد دیگر داشته باشد اما اگر از نظر محتوا حرفی برای گفتن داشته باشد مخاطب خیلی سریع با آن ارتباط برقرار می‌کند.


برای مثال این رویه ایرادهای تایپی در نوشته‌های من برای اغلب خوانندگانم در فضای مجازی به یک عادت تبدیل شده است و حالا دیگر از نظر آنها یک ایراد به حساب نمی‌آید چون می‌دانند این هزینه ای است که من برای به بند کشیدن ذهنم در لحظه پرداخته ام و چند روز بعد از انتشار آنها در زمانی که  فکر می‌کنم باید منتشر شود بازخواهم گشت و ایرادهای تایپی را تا حد امکان رفع می‌کنم. با این توضیح داستان در فضای وبلاگ همچون فرزند تازه متولد شده ای است که به یک باره باید برخیزد و خودش را در جامعه اداره کند. وقت برای طی کردن دوران کودکی ندارد.


یعنی این شیوه را تایید می‌کنید؟


تایید یا عدم تایید من مهم نیست. این یک رویه مرسوم در فضای مجازی است. من اسم این جورکارها را “داستانلاگ” می‌گذارم. ببینید البته باید یک توضیح هم بدهم. بعضی از داستان‌ها ابتدا با قواعد معمول نوشته می‌شوند و سپس در فضای مجازی منتشر می‌شوند. منظورم این داستان‌ها نیست.
منظورم از “داستانلاگ” داستان‌هایی است که در کمتر از چند دقیقه و بطور مستقیم تو فضای وب نوشته شده. خوب این شیوه در حد و اندازه خود توانسته در فضای مجازی با مخاطب ارتباط برقرار کند. اما یادمان باشد که  “داستانلاگ” در حوزه رسمی ‌و جدی داستان نویسی هیچوقت مدعی نبوده و نخواهد بود اما به نظرم پل خوبی است برای گذر به سمت فضای داستان نویسی جدی و حرفه ای.

 

شما برای چاپ کارتان به سراغ ویراستار رفتید؟


بله.این به خاطر احترام به فضای کتاب و مخاطب این فضا بود. رفتن به سراغ ویراستار پیشنهاد دوست خوبم “پرویز شهبازی” بود که از این بابت از او همیشه سپاسگزارم. اتفاق ویراستار کار هم یکی از نویسندگان سرشناس این روزها است که کتاب‌هایش با استقبال خیلی خوبی مواجه شده است. “محمد حسین محمدی” نویسنده افغان (نویسنده کار پرفروش انجیرهای سرخ مزار و تو هیچ گپ نزن) در ویراستاری آدم سخت گیری است اما وقتی توضیحاتم را در مورد کار شنید به هنگام شروع کار گفت: کار را می‌خوانم و با نظر شما ویرایش می‌کنم اما اگر از کارتان خوشم نیامد اجازه ندارید اسمم را به عنوان ویراستار بیاورید. وقتی ایمیل نهایی فایل صفحه بندی شده را از او دریافت کردم دیدم اسمش را به عنوان ویراستار نوشته است. این به نوعی شاید تشویق و دلگرمی ‌بود. وقتی از او درباره کیفیت کار پرسیدم گفت: از نظر ساختار و قواعد مرسوم این کار در حد یک کار متوسط ارزیابی می‌شود اما در حوزه کاری شما واقعا نمی‌دانم و من به او گفتم اگر کتاب “من آقام یا الاغ؟!” که اصولا ادعایی ندارد از نظر محمد حسین محمدی در فضای داستان نویسی امروز یک کار متوسط به حساب شروع خوبی خواهد بود.  شما این طور فکر نمی‌کنید!


در مورد طرح روی جلد توضیح بدهید؟


طرح روی جلد برای من خیلی مهم بود. از همان اول به این که طراحی روی جلد باید توسط دوست خوبم “توکا نیستانی” انجام شود فکر کرده بودم. مهم ترین دلیلم برای این کار این بود که توکا نیز مثل من وبلاگ می‌نویسد و با حال و فضای نوشته‌های وبلاگی آشنایی کامل دارد به همین دلیل وقتی در دو جلسه درباره کار حرف زدیم گفت: کاریت نباشه. حالا چیزی رو که می‌خواهی بهت می‌دم. وقتی ایمیل طرح را گرفتم با اونچه تو ذهنم بود همخوانی کاملی دارد با این توضیح که دست آقای نیستانی برای طراحی کاملا باز بود.


شما در انتهای بعضی از داستان‌هایتان توضیحاتی داده اید که نمونه آن در کتاب‌های داستان به ندرت یافت می‌شود. درواقع توضیحاتی فراتر از پانوشت. در مورد این کار می‌توانید توضیح دهید؟


بله. از نظر حرفه ای داستان باید خودش حرف خودش را بزند و نیازی به توضیح نداشته باشد و توضیح به صورت محدود و فقط در پانوشت مفهوم دارد. اما من اینجا خواسته ام با توضیحاتم خواننده با منظورم بیشتر آشنا شود. در داستان “از دو زاویه” من درمورد یک مریض بی حرکت می‌نویسم که به تدریج بخش‌های مختلف بدنش تحلیل می‌رود و از کار می‌افتد. خوب وقتی این را می‌نوشتم مشخصا به کسی مثل “استیون‌ هاوکینگ” دانشمند آمریکایی معروف فکر می‌کردم. دلم می‌خواست خواننده وقتی این داستان را می‌خواند کسی مثل او را در ذهن خود تجسم کند. در واقع یک جور کد دادن اضافی و تاکیدی به مخاطب است. در داستان “راستی علی عابدینی کجاست؟” نیز که مشخصا با احترام به فیلم “هامون” ساخته “داریوش مهرجویی” و‌ هامون بازان نوشته شده است نیز توضیحاتی درباره فیلم‌ هامون داده ام. خوب می‌دانید که ‌هامون بازان یک نسل از ما جلوتر هستند یعنی کسانی که در اواخر دهه چهارم و اوایل دهه پنجم زندگی خودشان هستند و امروزه میان سال هستند. من تجربیات خودم را درباره ‌هامون بازان نوشتم اما چون مخاطبم اغلب از قشر جوانتر بود لازم بود توضیحاتی درباره تاریخچه فیلم ‌هامون و دلایل گرایش جوانان به آن و استقبال در مورد این فیلم بنویسم. فکر می‌کنم با این توضیح مخاطبی که با فضای ‌هامون درزمان اکران آشنایی ندارد می‌تواند با داستان به خوبی ارتباط برقرار کند.


پشت جلد کتاب شما نیز با بقیه کتاب‌ها متفاوت است. در این مورد توضیح می‌دهید؟


روی هم رفته پشت جلد پیشنهاد ناشر بود برای نشان دادن نوع برقراری رابطه با ترکیب متنوعی از مخاطبان. خوب کسانی که در مورد کتاب اظهار نظر کرده اند از بخش‌های مختلفی از جامعه هستند. این شاید به نوعی بتواند به خواننده در انتخاب کتاب کمک کند.


به عنوان سوال آخر بگویید که این شیوه را ادامه خواهید داد یا خیر؟


بستگی به حال و هوای خودم و نیز ارتباط مخاطب با  کار خواهد داشت. البته این روزها بدجوری به سرم زده وارد فضای رسمی ‌داستان با رعایت الگوهای متداول شوم هر چند همیشه از قواعد و ضوابط گریزان بوده ام اما گاهی مواقع نظر دوستان صاحبنظر سخت گیر نیز برایم مهم می‌شود. شاید برای مخاطبان جدی تر کتاب نیز بنویسم. به قول یکی از دوستان نویسنده ام اگر کتاب بتواند با یک مخاطب و کتابخوان حرفه ای ارتباط برقرار کند حتما با مخاطبان عادی نیز ارتباط برقرار خواهد کرد. در حال حاضر روی یک رمان کار می‌کنم که نوشته شده و در مرحله بازنویسی است. دو طرح رمان و طرح یک مجموعه داستان را هم آماده دارم. به قول توکا نیستانی در پشت جلد کتاب چون دوست دارم نویسنده شوم و به آن تظاهر می‌کنم باید عاقبت به آن چیزی تبدیل شوم که “کورت ونه گات” هم پیش بینی کرده است. این هم خودش تجربه ای خواهد بود اما اگر یقین داشته باشم مخاطب با “داستانلاگ” ارتباط برقرار می‌کند این شیوه را در آینده نیز ادامه خواهم داد.
 

ادامه مطلب گفتگو با فرزاد حسنی درمورد کتابش: من آقام یا الاغ؟